در این یک هفته

سلام .


اول تسلیت میگم حادثه زلزله رو به کرمانشاهیا . خبرش رو فردا صبح اون روز از دوستام شنیدم و گفتم حتما تلفات کم داشته ولی وقتی تلفات به 300 تا و 400 تا رسیده بود ، خیلی ناراحت شدم . ولی باز هم خداروشکر که این زلزله دو ساعت دیرتر رخ نداد وگرنه که ....

فقط میتونم بگم تسلیت از تمام وجود . خدا بهشون صبر بده .  ای کاش اونجا بودم که بهشون کمک کنم . 


دومین مطلب مربوط به انشام بود که بعد یک سال و نیم رفتم انشامو خوندم و طبق معمول تشویق دوستان در آخر انشام . ولی خب بعضیا میگفتن که از اینترنت برداشتم . موضوع انشا (( زندگی روی ویلچر )) هست که از یک فیلم ایرانی تقریبا برداشتم اونم آخراش . متنش توی ادامه مطلب ...


سومی هم که آزمون سه شنبه هست . فقط میتونم بگم پیشرفت کردم ، هم تو تست زنی و هم تو آزمون . وقت هم اضافه آوردم هم برای عمومی و هم برای اختصاصی . خبر خوشحال کننده هم بالا رسوندن فیزیک و زیست بود! خیلی خوشحال شدم . اما جا برای پیشرفت هست هنوز 


امسال خیلی منظم تر شدم . ولی هنوز کار زیاده . هفته پیش بود که شنیدم بعضی از خونواده ها تو خود شهرمون وضعیت مالی مساعدی ندارن . تو پست (( 15 سال بعد )) کار خیر رو پیدا کردم کمک به مردم . همین یکشنبه هم آش درست میکنیم و میبریم برای فقیر و فقرا . 


داداشم هم از کربلا برگشت . دلم براش خیلی تنگ شده . 



متن انشا


به نام خدا

نمیدونم ، شاید این چیزی که مینویسم ، خیلی ربط چندانی به موضوع نداشته باشه . اما .... نمیدونم . اصلن قضاوت با خودتون . اینطوری خیلی بهتره .

سلام . صبحتون بخیر . یک صبح دیگه . یک روزِ ... خسته کنندۀ دیگه . من ، خسته ترین آدم این دنیا هستم و خواهم بود . مثل همیشه . جلوم یه پنجره . هوای بهاری ، نسیم ملایم ، آوای گنجشکا ، داد و فریاد دبستانی ها . صدای ماشین . همون خیابون همیشگی ، همون ایستگاه اتوبوس ، اون طرف خیابون ، روبه روی در خونمون .... اما .... من ؟ جز پلک زدن و غذا خوردن ، کار دیگه ای نمیتونم انجام بدم . همه جای بدنم ، بی حس شده . من ، روی یک ویلچر هستم ، برای همیشه . حتما حس بدی داره . نمیتونی با هیچ کس حرف بزنی ، راه بری و البته زندگی کنی . بگذریم ، داشتم تعریف میکردم . کنار همون پنجره ی بزرگ ، یک قاب عکسه که داخلش همه هستن . مامان و بابای مرحومم . همینطور داداش کوچیکم که امروز عروسی میکنه و میره خونه بخت . همه چه قدر خوشحال بودیم . چه قدر من اون عکس رو دوست دارم . آخه اون موقع میتونستم راه برم . اون عکس مربوط به سه چهار سال پیشه . مامان چه قدر با خنده هاش خوشگل میشد . الانم مامان حتما خوشگله . با رفتن داداشم ، تنها من و مامان تو خونه میمونیم . البته من که کاری نمیتونم انجام بدم . چون روی یک ویلچر هستم و فقط میتونم جلومو نگاه کنم . ویلچر ، تنها دوست و همراه منه . آره . دوست . تنها دوست من . بقیه که به من اهمیت نمیدن . داداشم میره و دیگه پشت سرشم نگاه نمیکنه . مامان ! اونم که امشب میخواد بره عروسی و منو که مهم ترم تنها میذاره . منم که نمیتونم برم ، چون دکتر گفته محیط شلوغ و پر سر و صدا برام بده . در هر صورت ، امروز فهمیدم که همین ویلچر میتونه من رو زنده نگه داره . در واقع ویلچر یک نوع قهرمان برای من محسوب میشه . بالاخره خیلی کارها رو میتونه برای من انجام بده . تنها کسی هست که میتونم تو دلم باهاش درد دل کنم . تنها کسی هست که غیبتهام رو میتونه درک کنه . به هر حال هر روز کنار هم هستیم . گذر زندگی هست که ما رو از هم جدا خواهد کرد . ویلچر باعث میشه که دردهامو روش بخوابونم و فراموششون کنم . ولی این کافی نیست . بازم درد دارم . علاوه بر جسمم ، روحم هم صدمه دیده . به خاطر بی توجهی بقیه . انگار من نقش هویج رو برای خونواده ایفا میکنم . نه تختی ، نه غذای درست و حسابی . از هیچی خبری نیست . فقط یک ویلچر . البته اشکالی نداره .    حتما وقتی هم که مردم ، هیچ کس نمیاد سراغم رو بگیره . بازم اشکالی نداره . فقط اونوقت ویلچرم چی میشه ؟ چه بلایی سر اون میاد ؟ حتما خیلی ناراحت میشه و دق میکنه . هه خیالاتی هم شدم .

حتی زمانم داره با من مخالفت میکنه . هوا خیلی گرم شده و این نشون میده که ظهر شده . خورشید دقیقا چسبیده به آسمون . بابا داشتیم از این هوای ناب بهاری فیض میبردیم . اینم از صدای بچه دبستانیا ! برگشتن به خونه . همسایمون هستن . ولی دوران دبستان خیلی دوران باحالیه . بهترین دوران زندگی همه است . اون موقع همیشه دوست داشتیم چهارشنبه برسه که بتونیم فوتبال بازی کنیم . دو تا تیم میشدیم . یه طرف استقلال ، یه طرفم پرسپولیس و کری میخوندیم . من میرفتم سمت استقلال . شاید سالی کلا دو بار میتونستم گل بزنم ولی گلای قشنگی هم میزدم . اما من مدافع بودم . هععییی . کلاس رو نگو یادمه همیشه مشقهامو مینوشتم و معلمم هم همیشه بهم جایزه میداد . همیشه سر کلاس ساکت بودم و معلم مدام از من تعریف میکرد و میگفت نگاه کنین که این چه قدر ساکته . یاد بگیرین و این حرفا . الان اینجا نیست که بازم منو ببینه . الان کاملا ساکت شدم . ساکت ساکت . ساکت ترین آدم دنیا . یاد اون دوران بخیر . واقعن دوران شیرینی بود . البته اگه از کتک خوردناش هم فاکتور بگیریم که عالی میشه ! هنوزم یادمه یکبار جیکم بلند شد و یک تو گوشی خوردم که هنوزم گوشم به خاطر اون تو گوشی ، ِ بعضی وقتا سوت میکشه . به مامان و بابام هم گفتم ولی اونا پیگیر نشدن .  گفتم مامان الان فکر کنم ساعتای سه شده . چون صدای لباس میاد . حتمن اون لباس سفیدشو میپوشه . قبلن که خیلی بهش میومد . مثل یک عروس میشد .

اومد کنارم و بوسم کرد و رفت که صدای یک خانوم دیگه رو هم شنیدم . حتمن مامان یک پرستار آورده تا از من محافظت کنه . خداحافظ مامان . حالا میتونم ببینمش . آهاااااااا ! عه ؟ این دیگه کیه ؟ این مامانه ؟ مامان ؟ خودتی ؟ تو این عکس که خیلی خوشگل بودی . کی تو رو انقدر پریشون کرده ؟ کی تو رو انقدر پیر کرده ؟ کی باعث شده تا مامان من انقدر زشت بشه ؟ نکنه خودم بودم ؟ مامان ، من بودم ؟ من بودم که پیرت کردم ؟ من بودم که زشتت کردم ؟ چرا آخه ؟ چرا انقدر به خاطر من جوش زدی ؟ چرا ؟ من درباره تو چی فکر میکردم .

مامان ، منو ببخش که پیرت کردم . صدات چی ؟ صداتم تغییر کرده ؟ حتما خیلی تغییر کرده . دیگه برام لالایی نمیخونی ؟ از اون آهنگا . یادته ؟

{ آهنگ }

چه قدر من با این آهنگات خاطره دارم . اما الان ...... فهمیدم که ... فهمیدم که به خاطر این ویلچر لعنتی نمیتونم بیام پیشت . به خاطر این ویلچر لعنتی تو غصه میخوردی . با دیدن تو ، تک تک جاهای بدنم حس دار شدن . خون تو همه رگها جریان پیدا کرد . الان واقعا دارم زندگی میکنم . الان میتونم بفهمم که زندگی یعنی چی ؟ زندگیمو این ویلچر که فکر مکیردم قهرمان منه ، محدود کرده . واقعن متاسفم مامان . تو تو تموم این مدت به فکر من بودی و من نمیدونستم . منو ببخش . دیگه این صندلی مضخرفی که روش نشستم ، قهرمان من نیست . قهرمان من تویی . مامان . تو .



البته آخرش صدام گرفت بچه ها فکر میکردن دارم گریه میکنم !! 

امیر +
Unknown 96
۲۵ آبان ۲۰:۱۲
خیلی قشنگ بود آفرین
کلاس چندمی؟
موفق باشی :) 
پاسخ :
ممننون :))
یازدهمی
ممنون و شما هم موفق باشین
اسمان ***
۲۶ آبان ۲۳:۰۴
عالی که....موفق باشید همیشه
دخترخالم همسن خودتونه انشا هاشو من بدبخت مینویسم:/
پاسخ :
ممنون .... شما هم همینطور
خخخ نه خوشبحتانه برای من همچین اتفاقی نیفتاده!ً
آرام :)
۲۶ آبان ۲۳:۲۰
خیلی هم خوب  تلاش و انگیزه مهم ترین شرط هست .

انشا غم انگیزی بود ولی نکات مهم و اموزنده هم داره 🙂
پاسخ :
:)
بله درسته 

ممنون بابت نقدتون :)
بله نکات آموزنده داشت
Shakiba Bahar
۱۷ آذر ۰۱:۱۸
دوباره سلام! ببخشید من اینقدر حرررف میزنم ولی انشا می بینم دیگه جلوی خودم رو نمی تونم بگیرم
انشا شروع خوبی داشت. همه چیز منسجم و به جای خودش جلو رفت ولی فکر کنم کلا عادت دارین زود نتیجه گیری کنین! اگه شکل مادر و چروک های صورتش، مو های سفیدش، غمی که تو ساهی چشماش خونه ساخته، دستای لرزونش، صدای گرفتش رو توصیف می کردین و بعد پاراگراف آخر رو می آوردین به نظرم کار فوق العاده ای می شد! 
به ظرم اگه جملاتی که باعث مشن خواننده فکر کنه که شما افکار پراکنده این دارین رو حذف کنین خیلی بهتره. مثل داشتم تعریف می کردم تکرار خیلی زیاد کلمه ی ویلچر و تاکید چندتارتون روی اون استفاده ی زیاد از کلمه ی البته که فکر کنم تکیه کلامتون باشه و جمله یحتما حس بدی داره! چون اون فرد خودش روی ویلچره! معلومه که حس بدی داره! ایم جمله یه جوریه...
و این که{آهنگ} زیاد جالب نیست! چون این که نمایشنامه نیست! تو انشای قبلی هم نوشته بودین تو پرانتز(می خندد و مادرش را می بوسد) این حالت نمایشنامه است و گذاشتنتش توی متن از زیباییش کم می کنه و خواننده رو گیج. می تونستین از یه لالایی کوتاه استفاده کنین.
و خب باید بگم که جمله ی " دیگه این صندلی مزخرفی که روش نشستم قهرمان من نیست. قهرمان من تویی مامان، تو!" رو دوست داشتم. همین طور این ایده رو!!!! خیلی خوب بود به نظرم!
پیام خیلی قشنگی داشت
خسته نباشین:)
پاسخ :

سلامی دوباره!!

نه اشکالی نداره!! شما اصلن ده ها بار نقد کنین من خیلی خیلی خوشحال میشم.

نظر لطفتونه .

بله اینطوری قشنگ تر میشد حیف که اینا رو هم ننوشتم😨


اون آهنگ هم چون خودم میخواستم بخونم نوشتم که خلاصه بشه !!

بعدشم قبلا گفتم که نمایشنامه هم دوست دارم ولی خب بازم عیبه !!

لالایی گشتم ولی پیدا نکردم!

ممنونم از نقدتون .اگه با صدای خودم بشنوین خیلی قشنگ تر میشه البته متن که خیلی قشنگ نیست در هر صورت با صدای خودم تو خود داستان میرین ( اینو دوستام گفتن)

سلامت باشین و ممنونم

Shakiba Bahar
۱۷ آذر ۱۴:۵۶
قطعا همین طوره! چون شما تنها آدمی هستید که می دونید شخصیت های داستانتون دقیقا چه حسی دارن!
پاسخ :
بله ولی این حس باید به فرد مقابل یعنی خواننده القا بشه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان