بدترین ضد حال عمرم

دوباره به تاریخ نگاهی می اندازم . یک هفته دیگر تا مدرسه ها مانده . من واقعن چه کار کرده ام ؟ آیا تفریح و استراحت ؟ البته که بله . البته با چاشنی کمی از درس .

خمیازه ای میکشم . خسته شده ام . راهی که طی کرده ام و قرار است به آخر راه برسم . بزرگترین چالش زندگی من . 

به اهدافم فکر میکنم . اهدافی که چه قدر برایشان اهمیت قائل بوده ام و هستم . 

به اول تابستان فکر میکنم . گذر سریع همان روزها را . فرصت هایی که مثل ابر  میگذرند . 

من با خودم : واقعن با خودت چیکار کرده ای که انقدر خسته شده ای ؟؟

در جواب : هیچکار . 

سوالی دیگر : و این بدان معنی است که الان گوشه ای تکیه بدهی و به آرزوهایت فکر کنی ؟

در جواب : خبر 

و نتیجه گیری : خیله خب . پس الان چرا دِخُو شدی ( خوابیدی ) و انقدر خِسته ای ؟ ( خسته )

در جواب : نمیدونم . 

- پاشو بابا . نشستی که چیکار ؟ برو درستو بخون . فیزیک ..........

- اهههههههههههه فیزیک آخر چیست ؟

عقل : فیزیک همان چیزیست که تو از آن بدت می آید ؟

من : آری . قطعا چنین است .

عقل : به من چه که بدت میاد . اونموقع ها هم مگه بدت نمیومد میرفتی خوب امتحان میدادی ؟

من با خوشحالی جواب میدهم : آری آری . درست است . 

عقل : پس الان هم پاشو بخون که بعدا خوب امتحان بدی .

من : باشد .

لبخندی بر لب  . می ایستم . در جلوی چشمانم خودم را میدیدم . 

-آقای دکتر امیر به بخش جراحی!

روحی از امید در اندرونم دمیده شد  . عطر زندگی جدید به من طراوت داد . 

کتاب فیزیک را با خوشحالی و سریع باز میکنم . بالاخره تصمیمم را گرفتم 

فیزیک را تمام کنم . میرسم به قصل چهارم . 

-واااااااااااااااااااای گرما!!!! ( انصافا گرما رو خیلی دوست دارم + فشار ) ولی از کار بدم میاد ) 

برق چشمانم رنگی از جنس شوق و علاقه به فیزیک را نمایان میکند و در همان حال :

- امیــــــــــــــــــــــــــــــــر . پسر گلم . میری سبزی بخری ؟ بدو مامان جونم.


و من در همان موقع : :///////////////


--------------------------------------------------------------------------------

سعی میکنم شاد و طنز بنویسم ولی با توجه به اتفاقاتی که قبلن افتاد نمیدونم تونستم بخندونم یا نه .

دیگه چیزی به اتمام فیزیک نمونده . 

تصمیمم در رابطه با رفتن یا موندن هنوز قطعی نیست . مگه اینکه یک قرار بذارم که جمعه ها همین ساعت به مدت 30 یا 60 دقیقه بیام . که خیلی سخته .

با فونت بهتر نمیشد متاسفانه . فردا هم یک خاطره براتون میگم . حالا نمیدونم شاید قشنگ باشه شایدم نه . یکی از خاطراتی که میخواستم اینجا بگم . مربوط به 16 ام فروردین همین امسال میشد . یک زلزله تو مشهد اومد 6/1 ریشتر ( نگران نباشین زنده ام :)))) ) دیگه تا شب همون روز مشهد به هم ریخته بود و همه بیرون از خونشون خوابیده بودن و قصه نفرت من از مدیر و معاون هم از اونجا شروع شد .

امیر +
Va hid
۲۴ شهریور ۱۶:۵۱
خوب نوشتی!!!

چه انرژی و امیدی !!!کاش کمی ما داشتیم از این چیزها!!!

جمعه ها منتظریم !!اگرم نه !!باز هم درستو بخون که خیلی مهم تره!!


زلزله!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


موفق هستی!!موفق تر باشی!!
پاسخ :
ممنون :)

خخخ

شاید 

بله زلزله

ممنون
سیّد محمّد جعاوله
۲۴ شهریور ۲۲:۳۴
امیدوار باید بود.
پاسخ :
بله 
Hossein MK
۲۵ شهریور ۱۸:۲۷
انشاالله به جمله ی " آقای دکتر امیر به بخش جراحی " برسی 😃
پاسخ :
ان شاالله 
ممنونم
آرام :)
۲۵ شهریور ۲۱:۴۷
اقای دکتر امیر  موفق باشین 😎
پاسخ :
ممنونم خانوم دکتر :)
aram
۲۶ شهریور ۱۳:۵۳
منم از بخش کار فیزیک بدم میاد! :|
جالب نوشته بودی! :)
پاسخ :
:(((
ممنون :)
Aramam .F
۲۸ شهریور ۰۱:۴۵
موفق باشید:)
خیلییم عالی نوشتید...
پاسخ :
ممنونم 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان