مثل یک مرد پامیشم....

سلام.


شب قبل ، طولانی ترین شب دوران زندگیم رو تجربه کردم:(((


یک مقداری قضیه رو شورش کردم . از اقوام خیلی نزدیک ما نبود ، اما خونۀ ما بود و ازش مراقبت میکردیم . خییییییییییییلی دوستش داشتم . اون هم همینطور . اما دیروز دیگه ..... روز آخرش بود :(((


من ( مثل خیلیا ) تا حالا کسی رو ندیدم که جلوم در حال جون دادن باشه . یا دیگه چشماشو برای همیشه باز نکنه . تا حالا هیچ کس رو اینطوری ندیدم . بهتره بگم که تا حالا مرده از نزدیک با چشمام ندیدم و بهش دست بزنم . برای همین ، وقتی دیدمش ......... نگم بهتره ...... 


خیلی درد داشت . دیروز حتی نمیتونست که دیگه راه بره و جوهر زندگیش ، طاقت نوشتن دردهایی که میکشید رو نداشت .......


از اون به بعد خودم رو تو اتاقم حبس کردم . لحظه هایی که داشت دردها رو تحمل میکرد ، تصور میکردم . اما تصورش برام خیلی سخت بود . چشمام دیگه طاقت اشکام رو نداشتن . دقیقا از اون لحظه ای که بهش دست زدم و فهمیدم که مُرده ، حال دل و چشمام بد جوری بارونی شد .

اما اون وسط مامانم اومدن و بهم دلداری میدادن و از تلفن هایی که به من زده شد ، تسلیتهای اینجا ( و خیلی هم ممنونم )  


دیگه دلم کتاب نمیخواست . دلم میخواست ، فقط یک گوشه تنها باشم و از عمرم بگذره و بالاخره بمیرم ......


از شدت اشکام ، سردردم شروع شد و تا شب قبل ادامه داشت .


همه اش تقصیر من بوده . باید بهتر ازش مراقبت میکردم . باید بیشتر بهش توجه میکردم . نه به این کتابهایی که میتونستم این روزا هم بخونمشون :(((

این اولین تجربۀ من از یک مریض در حال مرگ بود ...... ناامید شده بودم که واقعن میتونم حال مردم رو خوب کنم یا نه ؟؟؟ 

...........................................................................................................................................................................................

روز بعد ( یعنی امروز ) رفتم سمت تستهای قرابت . خیلی جالب بود ( البته این تو کتاب هم بود ):


پرنده ای که دگر آشیان نخواهد دید               قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام


دست سرنوشت و تقدیر همراه ما خواهد بود . همۀ ما تسلیم سرنوشت خودمون هستیم یعنی تسلیم خواست خداوند . 

حالم خیلی بد بود . اما با یاد خدا آرامشی تو دلم به وجود میومد که غیر قابل توصیف بود . 

« همانا که با یاد خداوند قلب ها آرام میگیرند »


این دفعه موفق نبودم . اما از این به بعد قول میدم.....قول میدم که مریض بعدی رو خودم درمان کنم . بهت قول میدم.......

بهت قول میدم که دفعۀ بعدی اشک کسی رو درنیارم.........بهت قول میدم که میتونم ...... 

مثل یک مرررررررررد پامیشم و ...... به راهم نگاه میکنم .....

تو رو درون قلبم با خود حمل میکنم و با قلبی از درد ولی مصمم شروع میکنم .


تو همیشه در یاد من خواهی ماند . درسته که از دستت دادم اما با گریه و زاری چیزی درست نمیشه .


اینم یک جمله از معلمینم :

«اگه کسی فوت شده . خب فوت شده . شما چیکار میخواین بکنین ؟ گریه ؟ گریه کار دختراست(تکیه کلام معلم ما) شما مرد هستین و باید پاشین »


و یک جملۀ دیگه از معلمم:

« مرگ یکی از بزرگترین نعمتی هست که خدا بهمون داده . اما برای چی ؟ تا از شر درد و رنجهامون خلاص بشیم . یک پیرمرد تا 120 سال، 40 سال با مرض قند و معلولیت زندگی کنه بهتره یا کسی که تو همون 80 سالگی مرگ طبیعی داشته باشه ؟ »


+اگه پستهای قبل ناراحتتون کرد ، ببخشید

امیر +
خانم لبخند
۰۵ شهریور ۱۷:۱۲
"گریه کار دختراست." 
خیلی بدم اومد از این جمله.
پاسخ :
خودمم از حرفاش خوشم نمیاد کلا تکیه کلامش «کار دختراست » هست!
شب نما ...
۰۵ شهریور ۱۷:۱۸
سلام خداوند بیامزردش
پاسخ :
سلام .
ممنون . خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
N@f@s 2000
۰۵ شهریور ۱۸:۳۰
سلام
خدا بیامرزدش
چی بگم
خدا صبرت بده
پاسخ :
سلام .
ممنون .
Va hid
۰۵ شهریور ۱۸:۴۲
تسلیت می گم!!

خیلی خودتو نرو اذیت نکنید!!!

با حرف معلتون موافق نیستم !!گریه کردن آدم رو سبک می کنه !!البته نه واسه هرچی گریه کنی !!!!!

آرامش ور حفظ کن !اون بنده خدا هم به رحمت خدا رفته دیگه کاری از دستت بر نمیاد !!!هرچی بوده تمام شد!!!


پرنده ای که دگر آشیان نخواهد دید           قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام


این داستان خسرو هم بد جور حال آدم رو دگرگون می کنه !!خیلی تو حس شعتر نرو !!!یه نوع جبر گرایی توش موج می زنه !!!این تویی که انتخاب می کنی !!داستان خسرو بی خیال!!!

موفق باشید!!
پاسخ :
ممنون .

چشم . 

بله درسته . 

اینم درسته .

واقعن ؟؟ پس هیچی .

ممنون
سیّد محمّد جعاوله
۰۵ شهریور ۱۹:۴۱
قلم خوبی دارید
به دلم نشست
پاسخ :
واقعن ؟ ممنون
اسمان ***
۰۵ شهریور ۱۹:۵۵
من بازم بهتون تسلیت میگم....
گریه کاردختراست .......جواب این جمله رومیذارم ومخالفت خودرا یکم حالتون بهترشد اعلام میکنم..
پاسخ :
ممنون
منتظر میمونم . اما منم با این جمله مخالفم .
mm ka
۰۵ شهریور ۲۰:۰۶
من هم تسلیت می گم ...

پاسخ :
ممنون
.. محمد ..
۰۵ شهریور ۲۰:۲۰
زیبابود
پاسخ :
ممنونم از نگاهتون 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان