میدوون تیر

سلام.

وای این کمرم چه قدر درد میکنه.دقیقا سمت چپ کمرم گرفته.همش به خاطر امروزه.

خیلی باحال بود.یکی از بهترین روزام بود.

امروز با لباس ها غیر فرم رفتیم مدرسه.نه خیلی مجلسی بود نه از این شلوار ورزشی های تنگ.یه حالت معمولی.

منم گفتم لباس جدید با تیپ جدید باحاله.موها رو شونه زدم و حالا یه تیپی به وجود اوردم که جدید بود دیگه!

ولی این تیپ کلا نیم ساعت دووم اورد و دوستان زدن خرابش کردن!!چشم دیدن خوشگلی منو ندارن که😆.البته خودشون هم با تیپ های نو و جدید اومده بودن.بعضیا هم لباس پلنگی آورده بودن.به بعضیاشون نمیومد مثل یکی دوستم که با لباس سربازی باباش اومده بود!!خیلی هم براش گشاد بود.کلا قیافش باحال شده بود.خودشم خندش گرفته بود.اما ارزش نمره گرفتنم داشت.

بگذریم رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت اردوگاه.

اردوگاه که نمیشه گفت چون هیچی نداشت!!یه نمازخونه و یه قسمت برای تیر زدن. چند تا زمین بازی هم داشتن.

وقتی رسیدیم یه آقایی اومد برای ما صحبت کرد با قوانین اونجا ما هم گفتیم باشه چشم.راه افتادیم رفتیم نمازخونه که اونجا یه نفری برای اومد از اسلام صحبت کرد و بعضی حرفاش قشنگ بود.تا اینجا اتفاق خاصی نیفتاد.تا اینکه قرار شد ما رو ببرن میدون تیر.منم یه مقداری استرس وجودم رو فرا گرفت.چون اسلحه دستم نگرفته بودم.دیگه فکر کنم بعد از طی کردن ۲ الی۳ کیلومتری رسیدیم به اون محل.هوا هم آفتابی شده بود و قشنگ رو صورتمون میتابید و عرق ریزان به سمت میدون تیر روانه میشدیم.

ما رو به چند گروه تقسیم کردن و از بدشانسی اول منم این بود که تو گروه اول بودم!!یه آقایی اومد توضیح داد که باید چیکار کنیم منم چون نفهمیدم چی گفتن ایشون از دوستم خواستم برام توضیح بده که باید چجوری با کلاشینکف کار کنیم.بعدشم همین گروه ما رو اول فرستادن برای تیراندازی باید تو حالت دراز کشیده تیراندازی میکردیم.

دراز کشیدیم رو زمین منم با یه استرس اسلحه رو گرفتم رو دستم چون چپ دست بودم اون قسمت عقب اسلحه که بهش میگن قنداقی رو باید میذاشتیم اون قسمت گودی بدن که نزدیک قلب من میشد و پایین کتف.دیگه یه هدف گیری کردیم و گفتن با فریاد یا علی شروع کنین.

هیچکس یا علی (ع)رو نگفت و همه زدن الا من چون هول شدم😅 خیلی ترسناک بود صدای گلوله ها سریع گوشم رو داغون کرد.دیگه گفتم یکی بزنم دیگه.زدم اسلحه نزدیک بود از دستم بیفته و گوشام داغون تر شد و و اون پوکه هم خورد محکم تو صورتم.علاوه بر اینها دهنم کهم بسته بود که بوی باروت اومد تو ریه هام و یه مقداری اذیتم میکرد.

ولی همین اولیش خیلی کیف داد.جو گیر شدم همشو زدم ولی ۵تا بیشتر گلوله نداشت.بعدم پاشدیم رفتیم دیگه.و کمر همه هم گرفت.ولی خییییییییلی باحال بود.

دیگه بعدشم اتفاق خاصی نیفتاد.


امیر +
آرام :)
۱۸ ارديبهشت ۱۱:۰۸
سلام.
گفتم که سنگین هست و دست گرفتنش سخته!
یادم رفت بهتون بگم پنبه ببرید تا  اذیت نشین به خاطر صداش .
ولی کلی خندیدم  من موندم اگه میرفتین جنگ چی کار میکردین ؟خخ
پاسخ :
سلام.
خخخ بله گفتین.
آخ آخ.آب بردم ولی پنبه نه.ممنون.خود اون کسایی که اونجا بودن و میخواستن تیراندازی ما رو ببینن از این پنبه ها داشتن نامردا.
هیچی دیگه دشمن از جنگ کردن پشیمون میشد و دلش برای کشورمون به خاطر من میسوخت😁
من اصلا اهل جنگ و دعوا نیستم.
آرام :)
۱۸ ارديبهشت ۱۸:۴۳
معلومه که پشیمون میشدن !!!!
اینکه مشخصه به عنوان شوخی گفتم .
پاسخ :

خخخ.این نظر همست!

بله میدونم.بی جنبه که نیستم!!😊

aram
۲۱ ارديبهشت ۱۸:۵۲
کلاشینکف خیلی خوبه!
باهاش به طور نمایشی و خیلی مسخره کارکردیم!
ولی مارو نمیبرن میدان تیر! کوفتتون نشه!
پاسخ :

فقط بدیش اینه که مال دست چپا نیست.

ولی خیلی کیف داد.

چه قدر بد که شما رو نبردن:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان