3 ( رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

2(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

داستان کامل ( رمز دار )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

مسیرهای ناشناخته....

سلام .

اول بگم ، از کسانی اومدن کامنت گذاشتن ، چه خصوصی و چه عمومی تشکر کنم .

نمیدونم چی بگم ، پول من رو کور کرد . هدفم از پزشکی اصلن پول نبود . کمک به فقیر و فقرا بود ......

میگن تا سال 2025 پزشکی از انسان به ربات منتقل بشه . خب بشه . من چیکار کنم ؟؟؟؟ هدف من از پزشکی و عمل جراحی کلا یک چیز دیگست ...

ولی دیشب پول ، چشمام رو کور کرده بود . مثل انسانهای عاشق . نمیدونستم که انقدر پول دوست هستم . واقعن برای خودم متاسف شدم که انقدر به پول عشق میورزم .

اما خب ، من قراره که من مرد خونه باشم و وظیفۀ یک مرد برای خانواده اش ، تامین رفاه و وسایل و هر چیزی که نیاز داشتنه . (البته اگه قصد ازدواج داشته باشم!!!)

این از این . میگن که آدم موفق درس نخونده . خب باز هم چیکار کنم . اونا زندگی خودشون رو داشتن ..... اصلن زندگیشون هم به من مربوط نیست . موفق بودن که خوشا به حالشون . اگه هم که نبودن تقصیر خودشونه .

درسته برادر بنده دلسوزی من رو میخواسته ، ولی میتونست خیلی بهتر موضوع رو برام باز کنه . الان هر چی فکر میکنم توهینی بیش بهم نشده . « تو نمیتونی قبول بشی » دیروز انقدر رو کله ام راه رفت که از آخر با عصبانیت بهش گفتم :

- ای باباااااا بسه دیگه اه .

بعد مدتها صدامو رو بزرگتر بلند کردم . باور کنین هر روز باید بیام به حرفاش گوش کنم و بهم میگه دام پزشک ! بهش هیچی نگفتم تاااااا دیشب که دیگه کاسۀ صبرم لبریز شد . واقعن خودم هم دلم نمیاد رو سر کسی داد بزنم .

البته فکر نکنین که برادرم آدم بدی هست . نه اتفاقا خیلی مهربونه . ولی بعضی وقتا حرفاش خیلی رو مخ هست .

حالا بگذریم . امروز صبح با یکی از اقوام صحبت کردم ( دلسوزترین کسی که تو بین اقوام دیدم ) . ایشون هم به موسیقی علاقه منده و البته الان تو یکی از رشته های پیراپزشکی درس میخونه . در هر صورت با صحبتهای ایشون حالم بهتر شدم .

اما تصمیمی که گرفتم این بود که بمونم و به این راه ادامه بدم . ادامه بدم تا به خیلیا نشون بدم که میتونم اونطور که بخوام میشه و خواهد شد .

فعلن یک روز حروم شد . ولی میرم تا ببینم چی میشه .

 no one knows how far I will go

هیچکس نمیداند که تا کجا خواهم رفت .
All the time wondering where I need to be

Is behind me

تمام زمانهایی را که نمیدانستم را پشت سر گذاشته ام
I'm on my own
To worlds unknown

باید یک تنه به سوی دنیاهای ناشناخته بروم

Every turn I take
Every trail I track

هر مسیری که میپیچم و هر ردی که دنبال میکنم
Is a choice I make
Now I can't turn back

تصیمیمی هست که خودم گرفته ام و الان هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد
From the great unknown 
Where I go alone
Where I long to be

بزرگی های ناشناخته ، آنجایی که تنهایی میروم و همانجایی که شوق دیدنش را داشتم .

...........................................................................................

Yes, I know that I can go

بله ، من میدانم که میتوانم بروم .

Soon I'll know
How far I'll go
و به زودی خواهم دانست که تا کجا خواهم رفت .......

 

و این قصه همچنان باقی است .......


+ چجوری پستها ثابت میشن ؟؟؟


++ یک نفر گفته بودن عکس از آشپزیم بذارم (از املتی که درست میکنم) هنوز فرصتش پیش نیومده وگرنه شاهکارمو شاید به زودی نشون بدم . توازن بین گوجه و تخم مرغ رو هنوز به طور کامل نتونستم بفهمم . یا دارم تخم مرغ میخورم یا گوجه پخته شده!!

امیر +
۴ نظر

ویژگیهام(رمز همون رمز داستان)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

تصمیم احتمالی من

انیمیشن و داستان 

احتمالا 

اما هنوز زوده . تا فردا منتظر میمونم که ببینم بقیه چی میگن.

امیر +
۶ نظر

موندن یا نموندن ، مسئله این است ....

نمیدونم خوندن این پست ممکنه بعضیا رو بی انگیزه کنه . نه خوندنش رو توصیه میکنم نه نخوندنش رو . ولی بعد از مدتها خیلی ناراحت هستم خیلی . فقط میدونم که به کمک خیلیا نیازمندم . لطفن کمکم کنین. 

 

به یک دوراهی سختی برخوردم . یا تجربی یا یک شغل دیگه . امروز بعد از ظهر ، رفتیم برای گاج . البته اونا ما رو دعوت کرده بودن . یک آقای خیلی جوونی با من صحبت کرد . البته مامانم هم اونجا بودن . اون آقایه که خیلی باحال بود . رتبه 50 و خورده ای بودن که داشتن با من صحبت میکردن . بالاخره تو عمرم یک نفر رو دیدم که دورقمی شده . در رابطه با آزمونا گفتن و خوب بود به نظر من .

البته مشاور بنده ، یک آقایی بود که پزشکی فردوسی مشهد قبول شده . هزینه اش هم 820 هزار تومن میشه البته کلاسای فیزیک و ریاضی هم رایگان میتونم برم . آزموناش هم دو هفته یکباره . یک طرح به نام خانوادۀ گاج  که اینطوری تخفیف میدادن .

اون موقع خیلی خوشحال بودم . تا اینکه رسیدم خونه و کلا روحیه ام به هم ریخت . دیگه نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟

داداشم : اینا همشون حرف میزنن . من خوبی تو رو میخوام . فلانی رو ببین ، اون یکی ، این یکی ، خودشون رو کشتن اما نتونستن . هیچکدومشون .

انصافا هم خیلی تلاش کرده بودن ولی نتونستن . بعد به اون کسی که تو فامیلمون داره پزشکی میخونه اشاره کرد و ادامه داد :

-از بین این همه نفر فقط همون قبول شد و هشت ساله داره درس میخونه تو یکی از شهرهای اطراف مشهد داره کار میکنه . تازه اون جزء بهترینها بوده .

و بقیۀ حرفهای برادر بنده :

- تا سال 2025 پیشبینی شده که رشته هایی مثل پزشکی کلا نابود میشن . چون کامپیوتر جاشون رو میگیره .

و همیشه هم همینو میگه که :

- تو فقط یک آدم رو مثال بزن که با درس خوندن تونسته پولدار و موفق باشه .

و یکجای دیگه هم به مامان و بابا گفت که :

-امیر اگه تو کارهای هنری فعالیت کنه خیلی موفق میشه . با اینکه حفظیاتش خیلی خوبه . ولی باز هم تو زمینۀ هنر خیلی عالی میشه و میتونه موفق بشه . چون این تو ذاتش وجود داره .

نمیدونم که دیگه چیکار کنم . واقعن موندم .............

خدایا ......................................... کمکم کن ...................... فقط کمکم کن .......

با ذکر دلیل بگین لطفن ...

امیر +
۳ نظر

تموم شدن اولین درس!!

سلام.


بالاخره تونستم زیست رو تموم کنم . به خاطر همین امروز به عنوان جایزه به خودم استراحت بدم!!


از فردا میشینم مرور میکنم انقدر که تو ذهنم تثبیت بشه . 


عربی و دینی و فیزیک و شیمی هم احتمالا تموم خواهند شد ولی ادبیات و زبان و ریاضی سرنوشتشون نامعلومه .


و اینکه داستانم هم به اتمام رسید . انقدر ذوق داشتم تمومش کنم . 


یک پست طنز داشتم ولی خیلی طولانی میشه و فکر نکنم کسی خوشش بیاد بخوندش . یعنی حوصله اش رو نداشته باشه . 


امروز رفتم کتابخونه ، نه جامع مهر و ماه ریاضی ، نه فیزیک آبی کانون ، نه ریاضی آبی کانون  ، نه ادبیات موضوعی گاج ، نه عربی سفید گاج ، نه اون عربی دیگۀ گاج بود . هیچکدوم از اینها نبودن . قبل از اینکه کارت بگیرم ، همشون بودنا . نمیدونم چرا غیبشون زد ://///


خب ، دیگه اینکه تلگرام رو به اصرار داداشم نصب کردم حالا هر چی دوست از دو سال پیش بگیر تا الان اومدن بهم پیام دادن ://///

-سلام دوست عزیز (دوست عزیز؟؟؟؟ من ؟؟؟؟) چطوری چیکارا میکنی ؟ کدوم رشته ای ؟ کدوم مدرسه ؟؟(حالا مثلن نمیدونن من کجا و چه رشته ای درس میخونم!!) چیکار میکنی تابستون ؟؟ چند ساعت درس میخونی ؟؟؟

یعنی کل اون پیامی که دادن تنها منظورشون دو سوال آخر هستش که اونا رو جواب بده!!!

بعد هم همگی اومدن منو تو کلی گروه آوردن . بهشون میگم نمیخوام بیام تو گروههاتون . اومدم از گروههاشون بیرون .

بدبختی داره تلگرام


امیر +
۱۲ نظر

به پایان آمد این داستان!!(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه 93 تا 106 ( رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه 77 تا 92 ( رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه70 تا 77(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

خاطره

سلام.


اول اینکه بگم این پستای رمزدار مربوط به داستانم میباشد و چیز خاصی نیست!!


دوم اینکه ببخشید کلا این چند روز خیلی خسته بودم و حوصله پست گذاشتن نداشتم.


اما یک خاطره میخوام بگم در رابطه با سالم نهم یا همون سوم راهنمایی اگه به نظام جدید حساب کنیم و اگه به نظام قدیم حساب کنیم ، میشه اول دبیرستان .

اوایل سال بود و منم مدرسه جدید ثبت نام کرده بودم که کلا فرهنگ دانش آموزایی که اونجا داشتن خیلی برام عجیب بود. خرجهای عجیب و غریب مثلن یک نفر میرفت دو تا ساندویچ میخرید یکیشون رو میداد به دوستش(مجانی مجانی) 

در هر صورت خیلی ازشون خوشم نمیومد و تا آخر سال هم با جوشون غریب بودم .

درسی داشتیم به نام کار و فناوری ( کارهای فنی و اینجور چیزا) ماه اول بود که وارد همچین مدرسه ای میشدم . معلمه در رابطه با مواردی صحبت میکرد که اصلن من هنگ میکردم که این داره چی میگه!!

بعد درس اولش در رابطه با این لامپ و نحوه روشن کردنشون با سیم و اینجور چیزا بود . منم از بس به کارهای فنی علاقه داشتم و دارم هیچی نمیفهمیدم . ( کلا کارهای فنی رو دوست ندارم البته استعداد هم ندارم بر خلاف سایر اعضای خانواده ) بعد معلمه گفت :

- هفته دیگه امتحان عملی ازتون میگیرم !

ای بابا ! برای چی میخوای امتحان بگیری ؟ تازه عملی . اگه حفظی میبود خیلی خوب میشد . 

خلاصه تا هفته دیگه من به فکر این بودم که میخواد چجوری امتحان بگیره و خدوم رو راصی کردم که این نمیتونه این هفته امتحان بگیره . چون تعداد دانش آموزا زیاده و اینا!

رفتیم جایی که قراره امتحان بدیم . بعد دیدم یک تخته کار دارن که به 5 قسمت تقسیم شده بود هر قسمتش هم همون کاری که باید انجام میدادیم رو هر نفری باید انجام بده . دیگه اون موقع حس بدبختی رو متوجه شدم . بابا اصلن اشتباه کردم اومدم این مدرسه!!انگشتای دستم سرد شده بود ( از استرس زیاد ) . از شانسم جزء نفرات آخر بودم که باید میرفتم ( شانسی میگفت ) . هر کسی هم میومد ، ازش میپرسیدم که باید چیکار کنم اونجا و اینا .

آقا نوبتم شد که باید میرفتم اونجایی که شبیه قبرستون بود . همون تخته 5 قسمتی منظورمه . اول رفتم و دست همکلاسیامو که کنارم بودن میگرفتمو میگفتم :

- تو رو خدا کمکم کن . 

بعد چند مدل سیم رو باید پیدا میکردم که هم اندازشون مناسب باشه و رنگشون . دیگه اونها رو از کناریام گرفتم و سیما رو جای درستشون گذاشتم . بعد دیدم که لامپ روشن نمیشه :(((


به دوستم آروم گفتم بیاد که ببینه چش شده این چرا روشن نمیشه . بعد سیمها رو دراورد و گفت :

- خسته نباشی . سیما رو باید با پیچ محکم کنی .

خلاصه همه سیما رو دراوردم و دوباره با پیچ بستمشون و باز دیدم که روشن نمیشه .  گفتم اشکالی نداره . دوباره درستشون میکنم .

آخه یکی دوتا سیم هم نبود . ده بیستا سیم بود و باز ده بیستا پیچ که باید باز و بستش میکردم.

دوباره هممه اینکارا رو دوباره انجام دادم . کلا 5 دقیقه تا آخر کلاس مونده بود و من هنوز مونده بودم. از همه چی مطمئن شدم که درسته و سر جاش هست چشمامو بستم و .....

دیدم لامپ روشن نمیشه:((((((((

کلن ناامید شدم! دیگه گفتم این یکی رو بیست نمیشم فدای سرم . که یکدفعه یک چیزی رو فهمیدم . میدونین مشکل از کجا بود؟؟

مشکل این بود که من 3 بار این رو روشن نکرده بودم!!!!!آسونترین و آخرین مرحله همین بود که من انجام ندادم . ولی از آخر این رو زدم و 20 رو گرفتم!!


+امیدوارم خوب نوشته باشم.

امیر +
۴ نظر

از صفحه 62 تا 69(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه 53 تا 61 (رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

مدرسه...

سلام.


یادمه سال پیش تقریبا همین مواقع بود که دلتنگ مدرسه شده بودم .

آخه مدرسه جدید بود با همکلاسیای جدید ، قطعن لذت خاصی داره . عاشق درس بودم و دنبال روش های مطالعه دروس که عده ای بهم کمک شایانی کردن که خدا خیرشون دهاد .

دیگه مدارس شروع شد . روزی که خیلی دوست داشتم شروع بشه . اون موقع خیلی انگیزه داشتم برای درس خوندن . یادمه که یک کاغذ باطله برای هر درس بر میداشتم و میبردم کلاس تا جزوه ها رو اونجا بنویسم و تو خونه پاکنویسشون کنم . چه قدر خوشخط میشد و تمیز و مرتب . تازه درس هر روز رو همون روز میخوندم و مشکل زمان نداشتم . اون مطالب رو هم که پاکنویس میکردم با دو رنگ و بعضا سه رنگ انجام میدادم که اون کلمات مهم هر جمله رو با رنگ دیگه مشخص کنم . انقدر خوب بود . دیگه جاده رو خیلی هموار فرض میکردم . 

تا اینکه فیزیک امتحان گرفت از سوالای کنکور://////

شیمی هم رسیدیم به مول کلا از همونجا فاتحه شیمیم خونده شد و دیگه هر چی یاد گرفته بودم تا آخر سال خودم یاد گرفتم .

زیست هم طلسم شده بودم و نمرات خوبی نمیگرفتم . (این یکی ترم دوم از این رو به اون رو شد!!)

زبان هم که تو کلاس بلبل زبونی میکردم که سر یک امتحان به خاطر اشتباهات خیلی بد دیگه تصمیم گرفتم تو کلاس بلبل زبونی نکنم. ولی آخر سال برای امتحان صحبت کردن سعی کردم همه حاضرین رو بخندونم که موفق هم بودم!!

سایر دروس هم همونطوری بود . دیگه خیلی آروم بودم وضعیت تو کلاسم مثل همه جای دیگه شد حتی خونه . ساکت ساکت و درون گرا که دیگه با هیچکس حرف نزنم(نه اینکه قهر باشما . شخصیتم اینه که خیلی حرف نزنم که شخصیت خیلی بدیه . مخصوصا برای یک مرد)

دیگه پاکنویس نکردم همه رو سر کلاس مینوشتم . برنامه ها انقدر سنگین شده بود که دیگه وقت خوابیدن بعد از ظهر هم نداشتم و آشفته بودم . ...

ترم اول ، خیلی بد شد . دور از انتظار .........

نشستم با خودم صحبت کردم و گفتم اگه میخوای شروع کنی از همین الان شروع کن . دیگه شروع کردم و خیلی هم خوب شروع کردم . ولی ترم دوم ....

یادمه برای شیمی 5 الی 6 بار کتابو زیر و رو کردم . حدود 24 ساعت براش وقت گذاشتم . ولی نشد .

فیزیک از جزوه معلم هیچی سر درنمیاوردم و فقط خیلی سبز بود که میتونست نجاتم بده و نجاتم داد . 


ولی معدل اونطور که میخواستم نشد و دیگه میخواستم تغییر رشته بدم . میگفتم میرم یا نویسنده میشم یا دوبلور و یا انیماتور و یا حتی فیلمنامه نویس(همه اینا رو بیشتر از پزشکی دوست دارم . رک بگم . ولی شرایط همشون تو ایران واقعن بده خیلی بد)

از یک طرف مامان و بابام بهم فشار وارد میکردن که درس بخون و از یک طرف هم با بحرانی طرف بودم که دیگه نمیدونستم سرنوشتم چجوریه . بازم ساکت بودم . خیلی ساکت و هنوزم ساکت هستم و خیلی کم با همه حرف میزنم . به همه چی فکر میکردم . اوضاع طوری پیش رفت که در رابطه با اون چیزایی که گفتم تحقیق کنم . دیگه یه روز هر چی ناراحتی داشتم ( از بدشانسی تو آزمون تیزهوشان گرفته تا کمک نکردن اقوام و تنهایی من ) رو به یک نفر گفتم . نمیخوام اسمشون رو بگم ولی ایشون دو بار منو احیا کردن که زندگی کنم . 

آروم پیش رفتم . اول دو ساعت . کم بود ولی خیلی خوب بود . 

اون آهنگه رو گوش کردم و انرژی گرفتم و یک سفر که منو به اجدادم میرسوند . کل کل مسابقه برای ساعت مطالعه!! این یکی هم عالی بود و آخری هم کمک کردن یک نفر به من برای درس خوندن که از همه عالی تر بودن . خیلی منو به وجد اورد و الان به 7 ساعت رسونده !!

و کم کم زیاد میشه . 

میخواستم بگم که خیلی درد داشتم ولی این درد ها یه روزی خاطره میشن :))))

الان خدا رو هزار مرتبه شکر که دیگه مشکلی ندارم و بدون دغدغه زندگیمو میکنم . انگار خودمو پیدا کردم و کمک خدا بوده که چنین اتفاقی بیفته :)

از همگی ممنونم خیلی ...


حالا از موضوع دور نشیم!!


الان هم همون حس رو به مدرسه دارم . دلم برای مدرسه تنگ شده . چه قدر عالی بود . مدرسه زود تر بیا دیگه دلم برات تنگ شده!!!!!(هر چی در اینجا بهم گفتی خودتی!!)



من : دلم برای مدرسه تنگ شده که با هم حرف بزنیم!


دوستم : حالا انقدر تو مدرسه همدیگه رو میبینیم که حالمون از همدیگه به هم بخوره!!!





+ حالم دل چند نفری خوب نیست . هر وقت اون دلها آفتابی بشن ، چند تا پست طنز دارم:))

امیر +
۴ نظر

بشینم چی بخونم ؟

سلام.

الان من با یک چالش خیلی بدی مواجه شدم و اون اینه که چی بخونم ؟

الان من ، عربی ، دینی ، ادبیات مربوط به قرابت ، زیست هم تست و هم درسها ، فیزیک (فقط درسنامه) ، شیمی ده صفحه ، زبان 2 تست ریدینگ و کلوز رو زدم و کلا شد 4:30  ://////////////

الان موندم که دیگه واقعا چی بخونم ؟؟؟؟

یکی راهنمایی کنه!!
امیر +
۸ نظر

صفحه های 45 تا 52(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

تو کی هستی ؟

سلام:)

بعضی وقتا یک اتفاقایی میفته که احساس ناامیدی میکنیم.

اول اینکه برای افسردگی که تحقیق کردم گوش دادن به موسیقی و اونم زیاد ( خصوصا غمناک ) باعث میشه که فرد دچار افسردگی بشه.

یک آهنگی گوش کرده بودم ، خارجی و متنشو از یک جایی گرفتم چون مهارت گوش دادنم اصلن خوب نیست .

و این متنش بود:

sometimes the world seems against you

بعضی وقتا به نظر میاد که کل جهان ضد تو هستن

the journey may leave scar
و سفر ( رسیدن به هدف) ممکنه یکسری زخمهایی رو به جا بذارن
 but scars can heal and reveal just,where you are
اما این زخمها بهبود پیدا میکنن و جایگاهت رو مشخص میکنن .

.........................................................................

and nothing on Earth can not silence ,the quiet voice still inside you
و هیچ چیزی روی زمین نمیتونه اون صدایی که درونت هست رو ساکت کنه .

.........................................................................
?do you know who  you are
 و میدونی که تو کی هستی ؟



صدای درون......
عشقی که ما داریم.نباید بریم سمت اون صدا ؟ نباید در جهت هدفمون راه بریم ؟
و وقتی به صدای درونتون گوش بدین ، میفهمین که صدای درون مادر و پدرتون هم هست....
....and when that voice starts to whisper
و زمانی که اون صدای(یعنی صدای درون ) شروع به نجوا بکنه ....
انتخاب با خودته.

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید                                     چون عشق حرم باشد ، سهل است بیابان ها!

نمیدونم چه قدر این آهنگ رو من تاثیر گذاشت البته متنش ولی اونقدر بود که اعتماد به نفس بیشتری رو کسب کنم :)



+میگم دیکشنری گوگل خیلی خوبه ها!!ازش استفاده کنین!!
امیر +
۳ نظر

پست خصوصی برای یک نفر (رمز دار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه های 39 تا 45 ( رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

از صفحه 29 تا 39(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

ممنونم از همگی

سلام.


خیلی ممنونم بابت پست قبلی که اون همه حس خوب رو بهم منتقل کردین.باور کنین همین الان سر درد داشتم و با خوندن اون کامنتا ، سردردم برطرف شد!


دیگه همین!


آها راستی داستانمو ادامه ندادم.ولی به زودی ادامه میدم تو پست های بعدی میذارم.


نمیدونم کی قراره از وب نویسی و وب گردی کنار بکشم ، ولی تا ماه دیگه حداکثرش هست .


و در اینجا هم میخوام از تابستون نهایت تشکر رو بکنم که چه قدر دیرررررررررررررررررررررررررررررر میگذره://////

بی انصاف من این همه منتظر بودم تا تو بیای حالا زود میخوای بری؟؟آخه چرا؟؟؟؟


خیلی دوست دارم از کسی که تا حالا کنکورشو با موفقیت داده بپرسم که آیا تا حالا به این فکر کرده که نمیتونه به خواستش برسه ؟؟

همینطوریه سوالم یه وقت فکر نکنین که اتفاق خاصی افتاده.


دارم ژنتیک هم کار میکنم که بتونم تو این زمینه هم موفق باشم!


خدایا شکرت !

دیروز وقتی دیدم چند نفر کنکورشون رو دادن خیلی خوشحال شدم ولی شبش خیلی تلخ بود و نمیتونستم درس بخونم به خاطر این چشمم:///

هعی....

پنجشنبه رفته بدیم مسافرت شبش خیلییییییییییییی اذیت کرد یادمه که همینطوری داشت اشک میریخت و چرک خیلی بزرگم داخلش بود انگار و دیگه نمیتونستم راه برم یا تکون بخورم.


چه قدر حرف شد!


امیر +
۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان