3 ( رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

2(رمزدار)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

داستان کامل ( رمز دار )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

حرف آخر

سلام دوستان !

حالتون چطوره ؟؟ خوب هستین ؟؟

فکر کنم یک 10 روزی نبودم . خیلی خوب بود و خوش گذشت . البته 8 روزش نت نداشتیم !!

در هر صورت این پست میخواد آخرین پستم باشه . هر جوری با خودم حساب کردم ، واقعن نمیتونم بیام اینجا . یعنی وقت نمیکنم . نه اینکه بگم دارم درس میخونم نه ولی انرژی برای تایپ و کارهایی در این زمینه ندارم .

راستی ! فرا رسیدن بهار مدرسه ها رو هم به همه تبریک میگم ! دیروز و امروز که خیلی بهم خوش گذشت و از معلمها هم بگم که فعلن زیست و زبان و نگارش و زمین نیومدن که ببینیم چه جوری هستن . اما ریاضی عالی بودن . شیمی هم اگه من سال پیش با ایشون میداشتم ، باور کنین تابستون لازم نبود یک کلمه شیمی بخونم . دیروز زنگ آخر شیمی داشتیم . سر بنده هم درد میکرد . اما با شنیدن مطالب شیمی هم سر دردم خوب شد و هم اون مطلب رو به خوبی یاد گرفتم که اون مطلب مربوط به سال پیش بود که بنده خیلی روش وقت گذاشتم که یاد بگیرم آخر سر هم به معلممون گفتم که بیان و یک بار دیگه شیمی دهم رو درس بدن! گفتن در وسط یازدهم گریزی به دهم میزنیم . اما امتحانهای سختی میگیرن . ولی ارزش یاد گرفتنشو داره .

فیزیک هم یکجوری بود . کلاس خشک بود . یعنی شوخی نداریم سر کلاسش و متلک نمیشه انداخت ! فعلن جلسه اول کار خاصی نکردیم . راستی ما خازن نداریم تو فیزیکمون و کلن سه تا فصله !!

تاریخ معاصر هم که چی بگم . یک پیرمرد 80 ساله ای که آسم داره اومده کلاس ما از اول تا آخر کلاس یک ریز حرف میزد!!

ادبیات هم که اومدن انسانی شوخ ولی از اون شوخها که اگه عصبانی بشن .......... ولی ایشون هم سخت گیر هستن .

دینی هم که همون سال پیش هستن که خیلی خوبن . آزمایشگاه هم که فعلا چیزر خاصی نبود .

فعلن که معلما درس خاصی ندادن و امروز هم کسری کتابا رو به من میدن ://///

خب ، این از دو روزی که رفتیم مدرسه . اما تابستونی که گذشت . کلی اتفاق که هم شیرین بود و هم تلخ رو تجربه کردم . در هر صورت تابستون گذشت ( بی انصاف ) . همکلاسی هام هم همونا بودن و فقط سه نفر جدید اومدن .

البته تو تابستون هم کلی همراه داشتم ! و خیلی هم به من خوش گذشت . ممنونم از کمکهایی که به من کردین بلکه کمی پخته تر بار بیام . به هر حال سنم از همه ( اینجا ) کمتره و باید اطلاعات بیشتری کسب میکردم .

اون دختر 5 ساله هم که میره کودکستان . برای تولدشم با مامانم رفتیم لباس خریدیم!! پول نداشتم آخه!! الان اومده کنارم به من میگه بیا با من خاله بازی کن و بشو پسرم ://////

دیگه همینا . محرم هم که فرا رسید و به همگی فرا رسیدن این ماه رو تسلیت عرض میکنم .

و در آخر هم باز ممنونم که به من کمک کردین . با اینکه من خیلی به شما بدی کردم و به وبتون سر نمیزدم ولی باز هم خود شما میومدین !

البته میدونم که اگه من برم دیگه بیان لذتی نداره ولی خب باید بدون من کار رو پی ببرین!!! 

آینده همگی درخشان تر از همیشه .

و خداحافظ ....

+ راستی اسمم رو یادتون نره ها   امیر با یک دونه + آخه باز هر چند وقت یکبار اومدم به وبتون سر زدم بعد شما میگین « امیر + ؟؟؟ کی هست اصلن ...؟» و اینجور موارد . پس اسمم رو یادتون نره!

امیر +
۹ نظر

بدترین ضد حال عمرم

دوباره به تاریخ نگاهی می اندازم . یک هفته دیگر تا مدرسه ها مانده . من واقعن چه کار کرده ام ؟ آیا تفریح و استراحت ؟ البته که بله . البته با چاشنی کمی از درس .

خمیازه ای میکشم . خسته شده ام . راهی که طی کرده ام و قرار است به آخر راه برسم . بزرگترین چالش زندگی من . 

به اهدافم فکر میکنم . اهدافی که چه قدر برایشان اهمیت قائل بوده ام و هستم . 

به اول تابستان فکر میکنم . گذر سریع همان روزها را . فرصت هایی که مثل ابر  میگذرند . 

من با خودم : واقعن با خودت چیکار کرده ای که انقدر خسته شده ای ؟؟

در جواب : هیچکار . 

سوالی دیگر : و این بدان معنی است که الان گوشه ای تکیه بدهی و به آرزوهایت فکر کنی ؟

در جواب : خبر 

و نتیجه گیری : خیله خب . پس الان چرا دِخُو شدی ( خوابیدی ) و انقدر خِسته ای ؟ ( خسته )

در جواب : نمیدونم . 

- پاشو بابا . نشستی که چیکار ؟ برو درستو بخون . فیزیک ..........

- اهههههههههههه فیزیک آخر چیست ؟

عقل : فیزیک همان چیزیست که تو از آن بدت می آید ؟

من : آری . قطعا چنین است .

عقل : به من چه که بدت میاد . اونموقع ها هم مگه بدت نمیومد میرفتی خوب امتحان میدادی ؟

من با خوشحالی جواب میدهم : آری آری . درست است . 

عقل : پس الان هم پاشو بخون که بعدا خوب امتحان بدی .

من : باشد .

لبخندی بر لب  . می ایستم . در جلوی چشمانم خودم را میدیدم . 

-آقای دکتر امیر به بخش جراحی!

روحی از امید در اندرونم دمیده شد  . عطر زندگی جدید به من طراوت داد . 

کتاب فیزیک را با خوشحالی و سریع باز میکنم . بالاخره تصمیمم را گرفتم 

فیزیک را تمام کنم . میرسم به قصل چهارم . 

-واااااااااااااااااااای گرما!!!! ( انصافا گرما رو خیلی دوست دارم + فشار ) ولی از کار بدم میاد ) 

برق چشمانم رنگی از جنس شوق و علاقه به فیزیک را نمایان میکند و در همان حال :

- امیــــــــــــــــــــــــــــــــر . پسر گلم . میری سبزی بخری ؟ بدو مامان جونم.


و من در همان موقع : :///////////////


--------------------------------------------------------------------------------

سعی میکنم شاد و طنز بنویسم ولی با توجه به اتفاقاتی که قبلن افتاد نمیدونم تونستم بخندونم یا نه .

دیگه چیزی به اتمام فیزیک نمونده . 

تصمیمم در رابطه با رفتن یا موندن هنوز قطعی نیست . مگه اینکه یک قرار بذارم که جمعه ها همین ساعت به مدت 30 یا 60 دقیقه بیام . که خیلی سخته .

با فونت بهتر نمیشد متاسفانه . فردا هم یک خاطره براتون میگم . حالا نمیدونم شاید قشنگ باشه شایدم نه . یکی از خاطراتی که میخواستم اینجا بگم . مربوط به 16 ام فروردین همین امسال میشد . یک زلزله تو مشهد اومد 6/1 ریشتر ( نگران نباشین زنده ام :)))) ) دیگه تا شب همون روز مشهد به هم ریخته بود و همه بیرون از خونشون خوابیده بودن و قصه نفرت من از مدیر و معاون هم از اونجا شروع شد .

امیر +
۶ نظر

حال این روزها

سلام :))


این چند روز میشینم فقط دروس عمومی رو میخونم . خیلی خسته ام خیییییلی . انقدر خسته هستم که حال  اومدن به اینجا و جواب خصوصی ها رو ندارم . 


چند روز دیگه هم میخوام از اینجا برم . 


نمیدونم که چرا انقدر خسته و بی حوصله شدم . 


یک موضوع دیگه هم خواب هست . من روزی 8 تا 9 ساعت باید بخوابم و این تو موقع مدرسه ها خیلی اذیت میکرد و خواهد کرد ( روز دوشنبه کابوس بود ) ا

اگه پیشنهادی  برای کاهش خواب دارین بگین . من مثلن ساعت 10 میخوابیدم یا 11 یا 9 هیچ فرقی نداشت و صبحش خواب آلود بودم .


+واقعا ببخشید که حوصله ندارم که بیام .

++کتابا رو گرفتم .

زیست که سال هشتممونه فقط خیلی گسترده است . 

ریاضی هم که نمیدونم چیان!!!

تاریخ معاصر همون دوره قدیمه . فقط چرا حجمش انقدر  زیاده ؟؟؟؟

عربی المعتل و ایناست که نمیدونم چی هستن . کلا 80 الی 90 صفحه هست . 

دینی و فیزیک و شیمی نیومده :/// میخواستم بخونمشون . 

درس جدید هم داریم انسان و محیط زیست 

زبان هم کلا سه تا درسه که فرقی با سال دهم نداره . گرامرا مربوط به ماضی نقلی و اسمهای قابل شمارش و اینهاست .

زمین هم که حرفی ندارم .

امیر +
۶ نظر

پست برای یک نفر دیگر ( رمزدار )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

سوال فیزیک ( رمز همون داستان )

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

در این چند روز

سلام

 

پنجشنبه رفته بودیم مسافرت پیش اقوام و اینها . با خانواده اون دختر 5 ساله ( اگه بشناسینش ) مسافرت کردیم

 

بالاخره رسیدیم و روز بعد هر چی بچه کوچولو ( 7 الی 8 ساله ) اومدن پیش ما . با من کری میخوندن که تو در فوتبال خیلی ضعیفی و از ما میبازین . منم برای اینکه کم نیارم گفتم که بیاین با هم بازی کنیم

بعد این دختر 5 ساله اومد پیش من که هم تیمی بشیم . اونها هم سه نفر بودن :////

خلاصه رفتیم که بازی کنیم . نمیدونم که این شبکه پویا چی گذاشته که این دختره انقدر به فوتبال علاقه منده . برنامه فوتبالی گذاشته ؟؟؟ اصلن دختر رو چه به فوتبال بازی کردن ؟؟؟

وایستاده دروازه میگه که « من میخوام دروازه بان باشم . » انگار از دروازه بان اون برنامه هم خوشش اومده . آخه ژست دروازه بان رو میگرفت . دستاش بالا بود. پاها تا عرض شونه باز و یه مقدار خم شد . خیلی ژست حرفه ای

بازی شروع شد . سه نفری میومدن جلوم رد شدن ازشون خیلی سخت بود . در هر صورت ازشون عبور میکردم و شوتهام میرفت بیرون . من کلا شوتهام داغونه

حالا اونها مدام با هم پاسکاری میکردن و من خسته میشدم و دختره هم مدام گل میخورد . 10 تا گل خورد که اشکش دراومد و رفت یک گوشه نشست . بازی متوقف شد . اومدم کنارش و گفتم « چی شده ؟ » 

داشت گریه میکرد و میگفت

« چرا همش من گل میخورم ؟ » 

الهی ! عزیزم . بوسش کردم و گفتم :

« اشکال نداره که . این بازی الکی هست » 

آخیییی . دوباره بوسش کردم و بازی کلا تعطیل شد . بعد من اومدم بهش گفتم که بایسته دروازه و من بهش شوت بزنم البته زمینی میزدم که راحت بگیره . هر وقت میگرفت تشویقش میکردم . انقدر خوشحال شد

 

 




+روحیه ام خیلی عوض شده . دیروز اصلن حالم خوب نبود. میخواستم یک پست قبلن در رابطه با خانوما بذارم که طنز بود . اما نشد . این البته اون نبود . 

+ روزگارتون خوش باشد .

++ دو هفته دیگه تولد این دخترست . میشه بگین چی براش بخرم ؟؟؟

+++ قسمت دوم رو به دلیل بیشتر نشدن اعتراضات حذف کردم !!! اگه ناراحت شدین ببخشید


امیر +
۷ نظر

برنامه ام تا آخر این ماه

سلام مجدد . 


خب ، برنامه ای که تا آخر این ماه برای خودم گذاشتم . اینه که 10 روز آخر رو استراحت کنم . البته استراجت نیست . فقط دو صفحه تست قرابت و reading زبان و یک روز در میون cloze  زدن هست . به اضافه تاریخ ادبیات ( که خیلی کمه ) و لغات ادبیات و عربی . 


نمیدونم میتونم بحث چهار سال شیمی و فیزیک رو ببندم یا نه . برای فیزیک منابعش رو دارم . ولی برای شیمی سال سوم کتاب کمک درسی ندارم . ولی کتاب درسیشو دارم . 


ولی رفتم فیزیک سوم رو دیدم ، یعنی همون نیمچه علاقه ای که به درس فیزیک داشتم رفت که هیچ متنفر هم شدم!!


الکتریسیته و خازن و دقیقا همون چیزایی که من تو زندگیم هیچ وقت ازشون چیزی سر در نیاوردم و دوست هم نداشتم سر در بیارم ! واقعن چرا ؟؟ 

امیدوارم یک معلم خوب بیاد درس بده برامون + توسل به کتابهای خیلی سبز ! هر چی امسال از فیزیک داشتم خیلی سبز و گاج بوده . 


شیمی هم که نمیدونم قاطی پاتی شده . معلوم نیست . 



یک موضوع خیلی جدید به ذهنم رسیده برای نوشتن ولی حالش رو ندارم!


امیر +
۱۱ نظر

برگشتم!

سلام .


ضمن تبریک عید ( پساپس ) 


باید خدمتتون عرض کنم که خیلی کار دارم . طوری که نمیتونم جواب همه خصوصی ها رو بدم . ببخشید .


فعلن .

امیر +
۵ نظر

غم ....

سلام .

 

بهتون گفته بودم که این کارتون رو نگاه کردم :

 

 

 

کارتون « درون و بیرون »

اما از جزئیاتش نگفتم . فقط این رو گفته بودم که یک دقیقه اش خیلی کمدی هست . اما این کارتون یکسری از رفتارهامون رو نشون میده .

نشون میده که بعضی وقتها ، شاد بودن میتونه کار رو خراب کنه . بعضی وقتا اگه ناراحت باشیم و به خاطر اون اتفاق اشک بریزیم خیلی بهتره . نشون میده که بعضی اوقات اشک ریختن از روی غم خیلی بهتر از اشک ریختن برای شادی . برای اینکه احساساتمون رو نشون بدیم . برای اینکه نشون بدیم تو این دوران چه قدر سختی کشیدیم . چه دردهایی کشیدیم و چه رنجهایی که تو اون موقع دیدیم . دلمون برای کسی تنگ شده و نمیتونیم به اون برسیم . کاخ آرزوهامون تخریب میشه . این ها با اشک ریختن و غمگین شدن حل میشن . یعنی هر مشکلی فقط از راه شادی حل نمیشه .

خیلی از اتفاقات به خاطر غم ، تبدیل به شادی میشن . به عنوان مثال ، در یک مسابقۀ مهم شکست خوردیم ، اما از طرف مامان و بابا و دوست ها و همتیمی هامون ، مورد حمایت قرار میگیریم و اونها تشویقمون میکنن و در نهایت موجب ایجاد روحیه و انگیزه در ما میشه و شادی به وجود میاد .

...........................................................................................................................................................................................................

این که معلممون گفته که گریه کار دختراست رو هم خود منم قبول ندارم . اگه مرد گریه نکنه که هیچ فرقی با ربات نداره . اما خب ، غروری که داره باعث میشه بعضی اوقات این کارها رو انجام نده .

بالاخره مرد هم انسانه و انسان هم دارای احساس و اگه این احساسات بد بودن که خدا هیچ وقت این احساسات رو درون ما به وجود نمیاورد .

.........................................................................................................................................................................................................

شهادت امام باقر ( ع ) رو بهتون تسلیت عرض میکنم .

امیر +
۱۱ نظر

مثل یک مرد پامیشم....

سلام.


شب قبل ، طولانی ترین شب دوران زندگیم رو تجربه کردم:(((


یک مقداری قضیه رو شورش کردم . از اقوام خیلی نزدیک ما نبود ، اما خونۀ ما بود و ازش مراقبت میکردیم . خییییییییییییلی دوستش داشتم . اون هم همینطور . اما دیروز دیگه ..... روز آخرش بود :(((


من ( مثل خیلیا ) تا حالا کسی رو ندیدم که جلوم در حال جون دادن باشه . یا دیگه چشماشو برای همیشه باز نکنه . تا حالا هیچ کس رو اینطوری ندیدم . بهتره بگم که تا حالا مرده از نزدیک با چشمام ندیدم و بهش دست بزنم . برای همین ، وقتی دیدمش ......... نگم بهتره ...... 


خیلی درد داشت . دیروز حتی نمیتونست که دیگه راه بره و جوهر زندگیش ، طاقت نوشتن دردهایی که میکشید رو نداشت .......


از اون به بعد خودم رو تو اتاقم حبس کردم . لحظه هایی که داشت دردها رو تحمل میکرد ، تصور میکردم . اما تصورش برام خیلی سخت بود . چشمام دیگه طاقت اشکام رو نداشتن . دقیقا از اون لحظه ای که بهش دست زدم و فهمیدم که مُرده ، حال دل و چشمام بد جوری بارونی شد .

اما اون وسط مامانم اومدن و بهم دلداری میدادن و از تلفن هایی که به من زده شد ، تسلیتهای اینجا ( و خیلی هم ممنونم )  


دیگه دلم کتاب نمیخواست . دلم میخواست ، فقط یک گوشه تنها باشم و از عمرم بگذره و بالاخره بمیرم ......


از شدت اشکام ، سردردم شروع شد و تا شب قبل ادامه داشت .


همه اش تقصیر من بوده . باید بهتر ازش مراقبت میکردم . باید بیشتر بهش توجه میکردم . نه به این کتابهایی که میتونستم این روزا هم بخونمشون :(((

این اولین تجربۀ من از یک مریض در حال مرگ بود ...... ناامید شده بودم که واقعن میتونم حال مردم رو خوب کنم یا نه ؟؟؟ 

...........................................................................................................................................................................................

روز بعد ( یعنی امروز ) رفتم سمت تستهای قرابت . خیلی جالب بود ( البته این تو کتاب هم بود ):


پرنده ای که دگر آشیان نخواهد دید               قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام


دست سرنوشت و تقدیر همراه ما خواهد بود . همۀ ما تسلیم سرنوشت خودمون هستیم یعنی تسلیم خواست خداوند . 

حالم خیلی بد بود . اما با یاد خدا آرامشی تو دلم به وجود میومد که غیر قابل توصیف بود . 

« همانا که با یاد خداوند قلب ها آرام میگیرند »


این دفعه موفق نبودم . اما از این به بعد قول میدم.....قول میدم که مریض بعدی رو خودم درمان کنم . بهت قول میدم.......

بهت قول میدم که دفعۀ بعدی اشک کسی رو درنیارم.........بهت قول میدم که میتونم ...... 

مثل یک مرررررررررد پامیشم و ...... به راهم نگاه میکنم .....

تو رو درون قلبم با خود حمل میکنم و با قلبی از درد ولی مصمم شروع میکنم .


تو همیشه در یاد من خواهی ماند . درسته که از دستت دادم اما با گریه و زاری چیزی درست نمیشه .


اینم یک جمله از معلمینم :

«اگه کسی فوت شده . خب فوت شده . شما چیکار میخواین بکنین ؟ گریه ؟ گریه کار دختراست(تکیه کلام معلم ما) شما مرد هستین و باید پاشین »


و یک جملۀ دیگه از معلمم:

« مرگ یکی از بزرگترین نعمتی هست که خدا بهمون داده . اما برای چی ؟ تا از شر درد و رنجهامون خلاص بشیم . یک پیرمرد تا 120 سال، 40 سال با مرض قند و معلولیت زندگی کنه بهتره یا کسی که تو همون 80 سالگی مرگ طبیعی داشته باشه ؟ »


+اگه پستهای قبل ناراحتتون کرد ، ببخشید

امیر +
۸ نظر

به فردا هم نکشید...

اومدم یک نگاه بهش انداختم ....


پخش روی زمین بود ...... چشماش کامل بسته بود و دیگه نفس نمیکشید ....


نمیدونم .... شاید بهترین نعمت ( مرگ ) بهش عطا شد که دیگه درد نکشه .


در هر صورت اون در این سه هفته کنارم بود . قیافش رو تو ذهنم تصور میکنم ، چشمام خیلی خیس میشه .....


مرسی خدا..... واقعن ممنونم که اون رو به من برگردوندی ..... واقعن ممنونم ......

امیر +
۸ نظر

به نام تو ...

سلام خدا ...


حالت چطوره ؟ خوبی ؟ امیدوارم خوب باشی .


نمیدونم دیگه چیکار کنم . دعا کردم ، فرجی نشد .... سعی کردم که به همه خوبی کنم ، اما باز هم نشد ...... مراقبش بودم ، ولی بدتر شد . 


تو رو به اسمت قسم میدم ..... فقط قسمت میدم که زودتر خوبش کن . به خاطر من . به خاطر گناهکارترین بندۀ روی این کره ای که خلق کردی .....


تو رو به وجودت قسم میدم .... این دفعه ، فقط همین دفعه به حرفم گوش کن . 


هر روز براش دعا کردم و هر صبح کنارش درس میخوندم و بهش نگاه میکردم و میخندیدم . هر روز پرستاریش رو میکردم که بهتر بشه . اما به فاصلۀ یک قدمی تا مرگ رسیده . من تمام تلاشمو کردم که زنده بذارمش . اما ...... دیگه کاری از دست من ساخته نیست .


میخوام که یکبار یکی از معجزاتت رو ببینم . نمیدونم که چند بار این معجزه رو تو زندگیم حس کردم . ولی این دفعه معجزه و قدرتی که همیشه از همه جا شنیدم رو بهم نشون بده . حتی اگه بدترین بنده هم باشم ، به حرفام گوش میدی . 


خواهش میکنم خدا ............. نمیخوام دوباره برم تو کمای ذهنی .... نمیخوام ...... نمیخوام دوباره جلوی چشمام ، یک مرده رو ببینم . 


یا مَنِ اسمُهُ دواء 

و ذکره شفا

منتظر جوابت هستم . فکر نکنم تا فردا دوام بیاره . پس زودتر خوبش کن .....

امیدوارم این یکی دیگه حکمتی نداشته باشه . چون اگه حکمتی باشه ، من خیلی تنها خواهم بود و ساکت تر از همیشه .....

امیر +
۳ نظر

اتمام دینی و عربی

سلام !!


امروز هم دینی و عربی رو تموم کردم . ( البته تستای عربی هنوز مونده که چیز زیادی نیست . ) 


فقط شیمی و فیزیک موندن که شیمی ، دارم قسمتهای حفظیش رو میخونم و بعد مسائلش که به زودی تموم میشه و فیزیک هم همچنان فصل 3 





آقا کارتون « درون و بیرون » هم قشنگ بود . یک دقیقه اش خیلی کمدی و فان بود !! 
ولی بقیۀ داستان ، بار طنز زیادی نداره( اما باز هم لحظه های کمدی داره ) . در هر صورت این کارتون ، دارای فیلمنامه و موضوع قشنگی هست .
امیر +
۸ نظر

اگه زه کمان پاره شده ....

سلام :)


خب ، اومدم که بگم . زه کمانم پاره شده و درست نمیشه :((((


اما پول دارم و میرم یکی جدیدشو میخرم !!!! البته این دفعه از این جنس چینی ها نمیخرم . ایرانی میخرم که هم در تولید ملی سهیم باشم و هم محکم تره!


حالم خیلی عااااااااااااااااااااااااااالیه 


برای عربی هم کتاب گرفتم و حالا کار میکنم ببینم که چی میشه .


دو روز درس نخوندم ، کلا موتورم خاموش شده!! اما گرم میشه و با سرعتتر کار خواهد کرد .






آقا راستی روز همۀ پزشکا و روز تمام کسانی که پزشکای آیندۀ اینجا هستن مبارک 
امیر +
۱۰ نظر

زه کمانم پاره شد !!

سلام .

یک مطلبی رو معلم ادبیات امسال ما گفته بودن. در رابطه با مطالعه در تابستان .  ایشون جواب دادن که :

- درس خوندن رو مثل یک کمان فرض کنین . شما زه کمان رو میکشین و باید تا یک حدی هم زه رو بکشین . اگه بیش از حد بکشین ( یعنی اینکه یکدفعه جوگیر بشیم از 2 ساعت مطالعه به 12 ساعت برسونیم و یا خیلی به خودمون فشار وارد کنیم و سخت بگیریم . ) زه کمان پاره میشه .

من نه فشاری به خودم آوردم و در اینجا هم خیلی لذت میبردم . ولی ، موقعی که من این زه رو کشیدم و داشتم خوب هم میکشیدم ،  یک نفر با چاقو اومد زه رو پاره کرد :(((((

و این جملۀ دیگه از معلممون :

- اگه این زه پاره بشه ، درست کردنش واقعن کار سختیه و با یک بحران روحی مواجه خواهید شد ....

الان من به همین بحران دچار شدم . دیگه تمرکز ندارم . ضربه ای خوردم که درمان و ترمیم زخم ، دورۀ طولانی داره .

من تصمیممو گرفتم و در این مسیر میرم ، ولی واقعن خیلی سخته . چرا باید من اون شب خونه میبودم ؟؟
چرا من همون موقعی که رسیدم خونه ، شروع نکردم که درس بخونم ؟

چرا ........ ؟

فقط ...... دعا کنین از این کمایی که داخلش رفتم ، زنده خارج بشم ..........

 

شاید یک چند روزی نیام . باید خودم رو درمان کنم . پس فعلا.....

امیر +
۷ نظر

مسیرهای ناشناخته....

سلام .

اول بگم ، از کسانی اومدن کامنت گذاشتن ، چه خصوصی و چه عمومی تشکر کنم .

نمیدونم چی بگم ، پول من رو کور کرد . هدفم از پزشکی اصلن پول نبود . کمک به فقیر و فقرا بود ......

میگن تا سال 2025 پزشکی از انسان به ربات منتقل بشه . خب بشه . من چیکار کنم ؟؟؟؟ هدف من از پزشکی و عمل جراحی کلا یک چیز دیگست ...

ولی دیشب پول ، چشمام رو کور کرده بود . مثل انسانهای عاشق . نمیدونستم که انقدر پول دوست هستم . واقعن برای خودم متاسف شدم که انقدر به پول عشق میورزم .

اما خب ، من قراره که من مرد خونه باشم و وظیفۀ یک مرد برای خانواده اش ، تامین رفاه و وسایل و هر چیزی که نیاز داشتنه . (البته اگه قصد ازدواج داشته باشم!!!)

این از این . میگن که آدم موفق درس نخونده . خب باز هم چیکار کنم . اونا زندگی خودشون رو داشتن ..... اصلن زندگیشون هم به من مربوط نیست . موفق بودن که خوشا به حالشون . اگه هم که نبودن تقصیر خودشونه .

درسته برادر بنده دلسوزی من رو میخواسته ، ولی میتونست خیلی بهتر موضوع رو برام باز کنه . الان هر چی فکر میکنم توهینی بیش بهم نشده . « تو نمیتونی قبول بشی » دیروز انقدر رو کله ام راه رفت که از آخر با عصبانیت بهش گفتم :

- ای باباااااا بسه دیگه اه .

بعد مدتها صدامو رو بزرگتر بلند کردم . باور کنین هر روز باید بیام به حرفاش گوش کنم و بهم میگه دام پزشک ! بهش هیچی نگفتم تاااااا دیشب که دیگه کاسۀ صبرم لبریز شد . واقعن خودم هم دلم نمیاد رو سر کسی داد بزنم .

البته فکر نکنین که برادرم آدم بدی هست . نه اتفاقا خیلی مهربونه . ولی بعضی وقتا حرفاش خیلی رو مخ هست .

حالا بگذریم . امروز صبح با یکی از اقوام صحبت کردم ( دلسوزترین کسی که تو بین اقوام دیدم ) . ایشون هم به موسیقی علاقه منده و البته الان تو یکی از رشته های پیراپزشکی درس میخونه . در هر صورت با صحبتهای ایشون حالم بهتر شدم .

اما تصمیمی که گرفتم این بود که بمونم و به این راه ادامه بدم . ادامه بدم تا به خیلیا نشون بدم که میتونم اونطور که بخوام میشه و خواهد شد .

فعلن یک روز حروم شد . ولی میرم تا ببینم چی میشه .

 no one knows how far I will go

هیچکس نمیداند که تا کجا خواهم رفت .
All the time wondering where I need to be

Is behind me

تمام زمانهایی را که نمیدانستم را پشت سر گذاشته ام
I'm on my own
To worlds unknown

باید یک تنه به سوی دنیاهای ناشناخته بروم

Every turn I take
Every trail I track

هر مسیری که میپیچم و هر ردی که دنبال میکنم
Is a choice I make
Now I can't turn back

تصیمیمی هست که خودم گرفته ام و الان هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد
From the great unknown 
Where I go alone
Where I long to be

بزرگی های ناشناخته ، آنجایی که تنهایی میروم و همانجایی که شوق دیدنش را داشتم .

...........................................................................................

Yes, I know that I can go

بله ، من میدانم که میتوانم بروم .

Soon I'll know
How far I'll go
و به زودی خواهم دانست که تا کجا خواهم رفت .......

 

و این قصه همچنان باقی است .......


+ چجوری پستها ثابت میشن ؟؟؟


++ یک نفر گفته بودن عکس از آشپزیم بذارم (از املتی که درست میکنم) هنوز فرصتش پیش نیومده وگرنه شاهکارمو شاید به زودی نشون بدم . توازن بین گوجه و تخم مرغ رو هنوز به طور کامل نتونستم بفهمم . یا دارم تخم مرغ میخورم یا گوجه پخته شده!!

امیر +
۸ نظر

ویژگیهام(رمز همون رمز داستان)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیر +

تصمیم احتمالی من

انیمیشن و داستان 

احتمالا 

اما هنوز زوده . تا فردا منتظر میمونم که ببینم بقیه چی میگن.

امیر +
۶ نظر

موندن یا نموندن ، مسئله این است ....

نمیدونم خوندن این پست ممکنه بعضیا رو بی انگیزه کنه . نه خوندنش رو توصیه میکنم نه نخوندنش رو . ولی بعد از مدتها خیلی ناراحت هستم خیلی . فقط میدونم که به کمک خیلیا نیازمندم . لطفن کمکم کنین. 

 

به یک دوراهی سختی برخوردم . یا تجربی یا یک شغل دیگه . امروز بعد از ظهر ، رفتیم برای گاج . البته اونا ما رو دعوت کرده بودن . یک آقای خیلی جوونی با من صحبت کرد . البته مامانم هم اونجا بودن . اون آقایه که خیلی باحال بود . رتبه 50 و خورده ای بودن که داشتن با من صحبت میکردن . بالاخره تو عمرم یک نفر رو دیدم که دورقمی شده . در رابطه با آزمونا گفتن و خوب بود به نظر من .

البته مشاور بنده ، یک آقایی بود که پزشکی فردوسی مشهد قبول شده . هزینه اش هم 820 هزار تومن میشه البته کلاسای فیزیک و ریاضی هم رایگان میتونم برم . آزموناش هم دو هفته یکباره . یک طرح به نام خانوادۀ گاج  که اینطوری تخفیف میدادن .

اون موقع خیلی خوشحال بودم . تا اینکه رسیدم خونه و کلا روحیه ام به هم ریخت . دیگه نفهمیدم چی خوبه چی بده ؟

داداشم : اینا همشون حرف میزنن . من خوبی تو رو میخوام . فلانی رو ببین ، اون یکی ، این یکی ، خودشون رو کشتن اما نتونستن . هیچکدومشون .

انصافا هم خیلی تلاش کرده بودن ولی نتونستن . بعد به اون کسی که تو فامیلمون داره پزشکی میخونه اشاره کرد و ادامه داد :

-از بین این همه نفر فقط همون قبول شد و هشت ساله داره درس میخونه تو یکی از شهرهای اطراف مشهد داره کار میکنه . تازه اون جزء بهترینها بوده .

و بقیۀ حرفهای برادر بنده :

- تا سال 2025 پیشبینی شده که رشته هایی مثل پزشکی کلا نابود میشن . چون کامپیوتر جاشون رو میگیره .

و همیشه هم همینو میگه که :

- تو فقط یک آدم رو مثال بزن که با درس خوندن تونسته پولدار و موفق باشه .

و یکجای دیگه هم به مامان و بابا گفت که :

-امیر اگه تو کارهای هنری فعالیت کنه خیلی موفق میشه . با اینکه حفظیاتش خیلی خوبه . ولی باز هم تو زمینۀ هنر خیلی عالی میشه و میتونه موفق بشه . چون این تو ذاتش وجود داره .

نمیدونم که دیگه چیکار کنم . واقعن موندم .............

خدایا ......................................... کمکم کن ...................... فقط کمکم کن .......

با ذکر دلیل بگین لطفن ...

امیر +
۳ نظر

تموم شدن اولین درس!!

سلام.


بالاخره تونستم زیست رو تموم کنم . به خاطر همین امروز به عنوان جایزه به خودم استراحت بدم!!


از فردا میشینم مرور میکنم انقدر که تو ذهنم تثبیت بشه . 


عربی و دینی و فیزیک و شیمی هم احتمالا تموم خواهند شد ولی ادبیات و زبان و ریاضی سرنوشتشون نامعلومه .


و اینکه داستانم هم به اتمام رسید . انقدر ذوق داشتم تمومش کنم . 


یک پست طنز داشتم ولی خیلی طولانی میشه و فکر نکنم کسی خوشش بیاد بخوندش . یعنی حوصله اش رو نداشته باشه . 


امروز رفتم کتابخونه ، نه جامع مهر و ماه ریاضی ، نه فیزیک آبی کانون ، نه ریاضی آبی کانون  ، نه ادبیات موضوعی گاج ، نه عربی سفید گاج ، نه اون عربی دیگۀ گاج بود . هیچکدوم از اینها نبودن . قبل از اینکه کارت بگیرم ، همشون بودنا . نمیدونم چرا غیبشون زد ://///


خب ، دیگه اینکه تلگرام رو به اصرار داداشم نصب کردم حالا هر چی دوست از دو سال پیش بگیر تا الان اومدن بهم پیام دادن ://///

-سلام دوست عزیز (دوست عزیز؟؟؟؟ من ؟؟؟؟) چطوری چیکارا میکنی ؟ کدوم رشته ای ؟ کدوم مدرسه ؟؟(حالا مثلن نمیدونن من کجا و چه رشته ای درس میخونم!!) چیکار میکنی تابستون ؟؟ چند ساعت درس میخونی ؟؟؟

یعنی کل اون پیامی که دادن تنها منظورشون دو سوال آخر هستش که اونا رو جواب بده!!!

بعد هم همگی اومدن منو تو کلی گروه آوردن . بهشون میگم نمیخوام بیام تو گروههاتون . اومدم از گروههاشون بیرون .

بدبختی داره تلگرام


امیر +
۱۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان